تبليغاتX
LOVE LAND

سلام...سلام....اوه...کلی سلام.....

دیدی چی شد...ساله ۸۷ تموم شد....چه جالب...۸۸ شروع شد...

ولش کن مهم نیست...

اسگل شدم....

ولی بالاخره عید همتون مبارک.....

بچه ها  یه سال خوبی شروع کردم....ایشالا شماام همین طور....

فقط دعا کنین...حالا بعدا می گم...

فعلا.....

اوه..اوه یادم رفت...

نامردا یادتون نره ها ۸ام تولدمه...

اگه تبریک نگین....می کشمتون......

حالا من اون موقع تهران نیستم...اما....

تولد..تولد....تولدم مبارک!!!!! 

قوربونه خودم بشم هزارتا...

شد ۱۶سالم....

دعا کنید دکتر شم....

چه ربطی...داشت...

پ...فعلا...

+ نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 23:45 توسط NeGiN |

وای سلام بچه ها.....

مرسی از کامنتای قشنگتون....

خیلی وقته که نیمدماااا!

مگه با این همه درس می شه....انقد مکافا داشتم این چند وقت که نگو!!!

الانم که اومدم فقط به خاطره یه عزیزه که.......

راستی...

بی خیال

حالا اینی که مینویسم از یه کتابه اسم نوسندش یادم نیست ولی قشنگه....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خود تصمیم بگیر!!!!

 

این زندگی از آن توست....

خود تصمیم بگیر!!!!

برای امری که در پی انجام آن هستی....

و با شایستگی آن را به انجام رسان

خود تصمیم بگیر!!!!

که در زندگی به چه عشق بورزی....

و صادقانه عاشقش باش....

خود تصمیم بگیر!!!!

تا در جنگل قدم زده...

و بخشی از طبیعت شوی....

خود تصمیم بگیر!!!!

تا سکان زندگی ات را به دست گیری

این تنها و تنها از تو بر می آید....

خود تصمیم بگیر!!!!

تا زندگی ات را...

نیک-پر هیجان

با ارزش و بس شاداب سازی

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 17:24 توسط NeGiN |

 

هيچ کس....

بدان خاطر که زمان زيادي را با تو گذرانده ام...

به تو فکر کرده ام.....

با تو حرف زده ام....

در کنار تو کاري را انجام داده ام....

با تو قدم زده ام...

بايد بپذيرم...

که تو نيز مي تواني اشتباه کني...

و تو نيز...

بايد اشتباهات مرا بپذيري...

و نبايد بگذاريم اين اشتباهات ما را آزرده سازد....

بلکه بايد....

آنها را ناديده بگيريم...

نمي توانم از تو بخواهم که کامل باشي...

نمي تواني از من بخواهي که کامل باشم...

هيچ کس....

بايد بر خوبي هاي يکديگر...

تکيه کنيم...

تا عشق ما...

نيک...

شاداب...

جاودان...

باقي بماند....!!!

mano mibakhshi vagheaaaaan??

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 0:22 توسط NeGiN |


عاشق تر از عشق:


صداقت در حرفهايش موج مي زند....

مهرباني را چه ساده مي توانم از گفته هايش درک کنم...

از ته قلب دوسش دارم....

او را از خود مي دانم...

و چه زيباست که مي بينم مرزهاي انساني اين دنيا ميان من و او آن چنان فاصله اي انداخته اند که ديدن او يک رويا مي نمايد....

ولي اهميتي نمي دهم....

همين که به يادش مي افتم سراسر وجودم از سادگي و زيبايي کلام پر احساس او برانگيخته مي شود....

برايم کافي است....

و اينکه منم باور دارم اين قلبه اوست که توو سينه من مي تپه...

بارها و بارها با يادآوري او لبخندي بر چهرام نشسته سپس قطره اشکي به ياد چشمان پاکش در چشمانم حلقه زده....!!!

و در دل شب...

درست زماني که تنهاي تنهام...

و او در مقابلم....

با خود مي گويم...

که خداوندا شکر در اين دنياي پرتنش چه انسانهاي مهربان و دوس داشتني زندگي مي کنند...
و اميدوار مي شوم...

که فردارا مي توان عاشق تر بود...

با عشقي پاک...زيبا...ساده...همچون....!!!

و اينکه واقعا حرف پر معني بود...!

تازه معنيش را درک کردم...!

من توام..توام مني..!

واقعا متاسفم....!!!

سعی می کنم جبران کنم...!

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 0:59 توسط NeGiN |


آدم تا بچه اس معني خيلي چيزارو نمي فهمه...!!!

يا فقط يه معني ساده ازشون مي دونه....!!!

اما نمي فهمه بعضي از کلمات در واقعيت چه کاربردي دارن....!!!

فاصله. طبقه.اندازه .اختلاف .حد!!!

من بايد به فاصله ها بيشتر توجه مي  کردم!!!

من بايد از اين به بعد حواسم به فاصله ها باشه....!!!

من بايد مواظب باشم که حد نگه دارم...!!!

اختلاف مثه ديوار مي مونه...!!!

اندازه گليم ها با هم فرق دارن!!!

همه اينا يه معني مي دن...!!!

من ديه از اين به بعد نبايد اجازه بدم دلم حرف بزنه و چيزي بخواد!!!

يعني نزارم چيزي درونم شروع شه!!!

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:51 توسط NeGiN |

روز مادر


الهي !

اين چه واژه اي است که هر گاه به (( م )) اول ان مي رسم ، ياد محبت و معرفت مي افتم .

وقتي به (( ا )) مي رسم ، ياد ارامش مي افتم .

وقتي به (( د)) ان مي رسم ،

 ياد دل پر مهرش مي افتم ، ياد دنيا يي که در چشمانش پيداست .

وقتي به (( ر)) اخر مي رسم ، ياد روشني وجودش و ياد روزنه عشقي که در قلب اوست مي افتم .

خدا در پاسخ من مي گويد :

 ان واژ ه اي نيست جزء ......

(( مادر ))


روزه همه مامانامون مبارک!!!

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0:57 توسط NeGiN |


مي دوني!

توي اين دنيا هر چيزي دو رو داره.....

يه روي خوب...يه روي بد...!!!

 براي بعضيا هميشه روي خوبه همه چيز پيش مي آد و براي بعضيا روي بدش!

مثلاخيلي از بچه ها وقتي مي رن مدرسه درس اون روز بلد نيستن اما دبير فقط از بعضياشون مي پرسه و بهشون نمره بد مي ده...!!!!!

خيلياشون سر جلسه امتحان تقلب مي کنن اما فقط بعضياشون گير مي افتن...!!!

خيليا همين طوري مي رن تو خيابون اما ماشين فقط به بعضياشون مي زنه......!!!!

خيلي آدماي پولدار هستن اما دزد فقط خونه بعضياشون مي ره....!!!!

و خيلي چيزاي ديه که اگه بهشون دقت کني مي فهمي...!!!

يعني خيليا خيلي کارا مي کنن و اتفاقي ام براشون نمي افته.....اما بعضيا هستن که تا کوچکترين کاري مي کنن عالم آدم سرشون خراب مي شه....!!!!!

من ام يکي از اون بعضيام!!!

آه خیلی وقته دلم برای گریه تنگه......

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 0:41 توسط NeGiN |

 

امرو خيلي با خودم حرف زدم  و  فک کردم....

به ياد قديما... به ياد اون روزايي که هنو بچه بودم.......

اون موقع ها تو هنو نبودي!!!

خيلي شاد بودم!

مهم تر از همه چي خودم بودم !!!

چيزي که خودم دوس داشتم!!!

من تا امروز فقط خودم مي ديدم مشکلات خودم.....

اما امرو  فهميدم من يه تصوير از دخترام...

اونام يه تصوير از دختراي ديه....

يه ادامه راه....!!!

اما من نمي خوام يه ادامه باشم...!!

من بايد يه شروع باشم....!!!

يه شروع براي نسل بعد از خودم....!!!

من مي خوام بهت ثابت کنم ...يا شايدم مي خوام به خودم ثابت کنم!!!!...!

 به خاطره همينم ميخوام يه شروع باشم نه يه ادامه..!

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 1:14 توسط NeGiN |

دیروز گریستم....

دیروز برای تمامیه روزهایی که گرفتار و خسته و عصبانی بودم گریستم....

برای تمامی روزها و تمامی نگرش هایم....

برای تمامی لحظاتی که سبب بی حرمتی و بی احترامی و جدایی از خودم شده بود...

انعکاس رفتار دیگران در من چنان مباشد که خود نیز همان رفتار را با خودم داشته باشم.....

دیروز برای تمام تلاش هایی که کرده بودم تا دیگران دوستم بدارن گریستم....

برای تمامی خواسته هایم که سپری نشد و....

برای تمامی کارهای که فقط به خاطره خشنودی اطرافیانم انجام دادم و بازتاب آن را در خودم جز خلا روحی و جسمی و خستگی چیزی نبود...

دیروز گریستم.....

چون گاهی جز گریه کاری نمی توان کرد....

دیروز گریستم....

به این خاطر که رنجیده بودم....

به این خاطر که مرا رنجانده بودند....

و به این خاطر که من رنجور راهی نداشتم....

جز این که در دردی عمیق فرو روم....

دیروز گریستم....

چون روحم به تمامی چیزهایی که نیاز بود بدانم واقف بود....

دیروز با تمامی روحم گریستم و او را راضی کردم....

حالی بسیار بد داشتم....

اما در میان گریه هایم احساس رهایی می کردم.....

چرا که...

دیروز به خاطر همه چیز گریستم....!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 19:55 توسط NeGiN |

 

همیشه فکر می کردم وبلاگ ساختن کار اسونیه...     اما حالا فهمیدم...نه!!

اونم up date کردن وبلاگ من که فقط و فقط حرف دلمه...

سخته ...خیلی سخته ادم  حرف دلش رو بزنه...!

اما حالا فهمیدم up date کردن دیگه کاره من نیست!

ادم باید دلش رو داشته باشه...

توو این چند وقته که نبودم خیلی فکر کردم .

همه چیز تو این چند ماه در جریان بوده ادامه داشته۰۰۰ اما در حد خودم...

از هوا استفاده کردم...      اما در حد خودم...

 

از خیابونا استفاده کردم...     امادر حد خودم...

از خاموشی ها٬ ماشین ها٬پارک ها٬حتی روشنایی های تار ... اما همه را در حد خودم...

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 19:30 توسط NeGiN |

همه چیز سیاهه ...
دل ها...چهره ها...ذهن ها...نیت ها...درست مثل شب!
حتی خورشید هم سیاهه...امروز خودم دیدم...!وقتی درست به خودش نگاه کردم...
       سیاهه...سیاه بود...!!

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 19:15 توسط NeGiN |

   سلام بچه ها واقعا ببخشید برای این مدت PC خراب بود ولی سعی می کنم از این به بعد بیشتر بیام!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 13:16 توسط NeGiN |

                           ...:مادر..مادر من...:
دو سه شب به عيد نوروز مانده و من براي اولين هيچ رغبتي در خود نمي بينم....به اجبار لباس مشکي را از تنم در آوردم...                                                                                    

کسي چه مي دونه درد من چيه...؟ درد من درد بي تو بودنه...!                                          وقتي غذا خوردنت،خوبيدنت واين اواخر يادمه که نا اون خنده ي زيباروکه هميشه روي اون لبهاي کوچيکت بود رو نداشتي آتيشم مي زنه!!!                                                               

عيد اومد ولي چه عيدي....؟                                                                                              

     

عيدي که توش گريه و جاي خالي تو بود...مي خواستم از همه دور باشم....برام خيلي عزيز بودي خودتم اين خوب مي دونستي...ولي با اين حال نزاشتي براي آخرين بار ببينمت..                                                                                                                   هميشه خودم سرزنش مي کنم اگه 10 دقيقه زود تر رسيده بودم مي تونستم باهات حرف بزنم از کارايي که اون روز کرده بودم برات مي گفتم و تو باز لبخند مي زدي...!                    سر سفره هفت سين به جايي که تو پيش من سر سفره توي اون اتاقي که خودت دوست داشتي همه با هم ميشستيم...اين بار من دور از همه خودم رسوندم توي خونه ي جديد تو به جبران 10 دقيقه زود تر رسوندم...و حالا منو تو تنهاييم همون جور که من دوست داشتم...و باز من داشتم حرف مي زدم....و با اشکام او سنگ سخت مي شستم...     

عزيزم هميشه همين طور بود من حرف مي زدم تو گوش ميکردي و با خنده هات جواب دل منو مي دادي...ولي حالا من جاي اون خنده ها يه سنگ سفيد مي  بينم که داره منو نگا مي کنه شايدم داره منو توبيخ مي کنه.....                                                                               من بودم تو بودي شايدم خيلياي ديهکه من نمي ديدم....انقدر دوريت برام سخت بود که گريه مرا عمان نداد و بيهوش شدام ...تو اومدي پيشام داشتي با من حرف ميزدي بابرت مي شه داشتي با من حرف ميزدي...برام هيچي مهم نيود مهم تو بودي که الان در کنارم بودي....      تو مي تونستي حرف بزني ولي هميشه لبخند مي زدي...حالا که فک مي کنم به حماقت من مي خنديدي....!!!!حالا وقت تلاي کردن من بود..آره...آرهجواب اون حرفات لبخندي بر لبانم نقش بست که بر تمام وجودم رعشه انداخت......تا اومدم که اون خندرو از صورتم برونم اون رفت...رفت و حالا من موندم يه عمر انتظار......!!!                                                               من اين متن براي مادر بزرگ عزيزم نوشتم....!                   

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 15:7 توسط NeGiN |

آه خدایا خسته شدام از این زندگی ........

سيماي تو

بر اشکهاي سپيدم

 که در سياهي ماتم غرق شده

و از سيماي تو نقش مي بندد......

مي خواهم فرياد بکشم...

فريادي که شکست سينه سوز مرا نمايان سازد.....

ولي افسوس فرياد من نرسيده به دهليز قلبم خاموش مي شود......

و باز هم سکوت....

بي شب بي اميد روح مرا در چنگال مستبد خود مي گيرد.......

 و تمام وجودام با تشنگي عجيبي تورو مي خواهد.......

 و من با اطمينان شرم آوري به هياهوي قلب وحشي و خونينم گوش فرا مي دهم

 بگو که تو با عشق گرم سوزان خود دوباره مرا زنده کرده اي!!!!!

بگو......

 

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 20:10 توسط NeGiN |

                                                 ....::خدای دل::....

من امشب آخرین  قطره زندگیم را به کام تو خاهم ریخت.....

من امشب درد بزرگ زندگیم را بر صفحه روزگار بازگو خواهم کرد.......

و بعد برای همیشه این خاطرات را بدست..........!!!!!  

فراموشی می سپارم وننگ زنده بودن را به دیار عدم می فرستم......... 

آری امشب امیدی در من وجود ندارد که با آن دلم را خوش کنم.....                              

و نغمه ساز زندگی وجودی برایم باقی نگذارده ..... تا با دستهای از کار افتاده و قلب سرد خاموش ..... و چشمهای بی فروغم تن ناتوانم را به دنبال او کشم.......                       

هنوز خون بال شکسته ی پرستوی قلبم برای سایه هایی که  در احساس فرو می چکد و در رنگهای خفه و گرفته اش پخش می شود......

اما نه رنگی در عالم می بینم تا بر روی آن بکشم و محو کنم.........

و نه تیری را یارای در همه دیدن سینه آتش افروزم می بینم......

نه٬نه همه اینها دروغی بیش نیست...بیابان چشمهای من آسمانی ندارد تا هر سال بارانی بر آن فرو ریزد... و چشمهای آن را از خط خشک شدن برهاند.....اما هنوز دیده های من آب دارد٬ولی چه فایده.....زیرا می گویند اگر از چشم اشک محو شود آخر خشک می شود.....

و همچنین می گویند اگر ضربه ای کوچک و یک آهنگ مداوم به مغز وارد گردد کار را به جنون می کشد و مرگ را به سراغ آدم می آورد ولی صد حیف که چیزی نیست شاید هم برای این زنده ام که.......

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 2:3 توسط NeGiN |

che roozegare gharibi daram man delam tange khili tange

چه روزگار غريبي دارم....

بچگي هم بد دردي است که گريبان گير ما شده است.......

چه احساس سختي است......

عاشقي هم بد نفريني است که دامن گير مان شده است.......

چه قلب لطيفي است....

زن بودن هم بد دردي است که کريبان گير مان شده است.....

نمي دانم از کجا شروع شده است ار هر کجا که بود آغازي نداشت.........! 

همه اش پايان بود.......

از اولش تمام شده بود.......

از آخرشروع کردم....

از آخر بازي کردم........

از آخر ديوانگي کردام......

اما از آخر داستان را نخواندم.......نخواندم که اين داستان انتها دارد......

انتهايي که از اولش انتها بود.....

اصلا من چي مي گم...من که دارم مي رسم به اولش.....

تازه دارم مي فهمم چه پوچ بود اين داستان اما نه.....

بايد فکر کنم....

اين داستان يک شعر داشت....شعرش ابتدا داشت......قافيه داشت.....وزن داشت.......

اصلا مي دوني شعرش سفيد بود اما از نوع رباعي يا شايدم غزل......

حالا مي فهمم که هيچي نمي دونم...... اصلا هيچي نيستم......

اصلا من به دنيا نيومدم همش تو مرگ زندگي کردم....

واسه همينه که هيچي از اول شروع نمي کنم....

مي دوني چرا؟؟؟

چون منام يه پايانم................!!!

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 1:15 توسط NeGiN |


دوستان عزيز:

 من اين مطالب و فقط فقط براي دل خودم مي نويسم شايد خوشتون بياد شايدم نه......

ولي واقعا نارحت مي شم مطالب به اسم خودتون برداريد و در وبلاگ تون بذاريد....!!!!!!

خواهش مي کنم اگر از مطلبي خوشتون اومد و خواستيد از آن استفاده کنيد اسم وبلاگم قيد کنيد..!

                                                                                    با تشکر از شما دوستان گل

                                                                                                 NeGiN

+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 0:55 توسط NeGiN |

 

آيا خدا شيطان را خلق کرد؟ 
 
آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟!
استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند...


آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟


شاگردي با قاطعيت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"


استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟"


شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"


استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است"


شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد. استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست.


شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟"


استاد پاسخ داد: "البته"


شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ "


شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.


مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد."


شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکي وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"


شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريکي هم وجود ندارد. تاريکي در حقيقت نبودن نور است. نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد. شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟ تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟ تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد."

 

در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا, شيطان وجود دارد؟"


استاد زياد مطمئن نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم. او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود. او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست."


و آن شاگرد پاسخ داد: " شيطان وجود ندارد آقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکي و سرما. کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد. خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريکي که در نبود نور مي آيد.

 


نام آن مرد جوان: آلبرت انيشتن!!!

 
نوشته شده از سايت
www.khalvat.com اميدوارم که لذت برده باشيد...!!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 1:9 توسط NeGiN |

 

آرزوي بچه کور به زبان خودش:

مي گويند که آفتاب بي اندازه زيبا...و منظره ي گلهايي که در کنار رودخانه بر روي آب ريخته بسيار دلاويز و پر از پرندگان از چيزهايي تماشايي است مي گويند شبها روشنايي دلکشي چهره ي آسمان را مي آرايد.
دره ها،کوهها،چمن ها،آبها و بيشه به ويژه در سحرگاه بقدري لطيف و دلکش است که انسان در برابر اين همه عظمت بايد زانو زده و سر فرود آورد امّا....امّا من نه آن دريا را که ولوله اش بگوش مي رسد را مي توانم ببينم
و نه آن گلهاي رنگارنگ را نه آسمان و نه آفتاب زيبا را،نه درختان،نه آن ميوه هاي قشنگ،و نه روشنايي دل انگيز صبح را،و از نديدن آنها متاٌسف و دل تنگ نيستم.....!
خير خدايا خير از اين همه زييبايي اين جهان هيچ کدامشان را آرزو نمي کنم شايد تقدير من هم اين چنين آفريدي
امّا............کاش............يک بار.........روي..........مادرم را مي ديدم..........!!!

آه...خدایا

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 13:38 توسط NeGiN |


چند سخن زيبا از چند کتاب:
در لحظه مشخصي از زندگي مان اختيارمان را بر زندگي خد از دست مي دهيم و از آن پس سرنوشت بر زندگي ما فرمانروا خواهد شد اين بزرگترين دروغ جهان است.پائلوکوئيلو /کيمياگر

هنگامي که چيزي رو مي خواهي سراسر جهان و کيهان همدست مي شوند تا آن را بدست آوري!لرد آليبوري/در آغوش خوشبختي

زنده هستم وقتي دارم مي خورم به چيزي جز خوردن نمي انديشم.اگر در حرکت باشم فقط راه ميروم ،اگر ناچار باشم بجنگم آن روز مانند هر روز ديگري براي مردن خوب است،چون نه در گذشته و نه در آينده زندگي مي کنم.تنها اکنون را دارمو اکنون است که برايم جالب است اگر بتواني هواره در کنار اکنون بماني انسان شادي خواهي بود!!!پائلوکوئيلو /کيمياگر

آدمها دنيا را به همان صورتي مي بينند که دوست دارند نه آن طور که هست!!اسکاروايلو/نرگس

خداوند صحرا را خلق کرد تا انسان بتواند با ديدن نخل تبسم کند.آلکسي تولستوي

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 2:29 توسط NeGiN |

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 2:5 توسط NeGiN |


دوستم داشته باش......دوستم داشته باش......

بادها دلتنگند..دستها بيهوده..چشمها بي رنگند....

دوستم داشته باش

شهرها مي لرزند..برگها مي سوزند..بادها مي گندند...

بازشو تا پرواز سبز باش ار آواز

آشتي کن با رنگ ، عشق بازي با ساز

دوستم داشته باش

سيبها خشکيده..ياسها پوسيده...شير هم ترشيده...

دوستم داشته باش

عطرها در راهند ، دوستت دارم ها آه چه کوتاهند...

دوستت خواهم داشت

بيشتر از باران ، گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان

 دوستت خواهم داشت

شادتر خواهم شد ، ناب تر ، روشن تر

بارور خواهم شد

دوستم داشته باش

برگ را باور کن ، آفتابي تر شو ، باغ را از بر کن

دوستم داشته باش

عطرها در راهند ، دوستت دارم ها آه چه کوتاهند...

خواب ديدم در خواب آب آبي تر بود ، روز پر سوز بود...

زخم شرمسار بود

خواب ديدم در تو رود از تب مي سوخت

نور گيسو مي بافت ، باغچه گل مي دوخت

دوستم داشته باش

عطرها در راهند ، دوستت دارم ها آه چه کوتاهند...........

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 13:12 توسط NeGiN |

ايمان

من مسلمانم

قبله ام يک گل سرخ

جانمازم چشمه ، مهرم نور

دشت سجاده اي من

من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم

در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف...

سنگ از پشت نمازام پيداست:

همه ذرات نمازام متبلور شده است

من نمازام را وقتي مي خوانم

که اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته ي سرو

من نمازم را پي قد قامت موج ،

پي تکبيرة الحرام علف مي خوانم....

کعبه ام زير لب آب

کعبه ام زير اقاقيا هاست

کعبه ام مثل نسيم  مي رود باغ به باغ

مي رود شهر به شهر....حجرالاسود من روشني باغچه است..!

سهراب سپهري

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 0:54 توسط NeGiN |

!!!!!!! سرنوشت!!!!!!!

   مرا ببوس

    برای اخرين بار

    تو را خدا نگهدار

    که ميروم به سوی سرنوشت

 

     بهار ما گذشته

     گذشته ها گذشته

     منم به جستجوی سرنوشت

 

     در ميان طوفان ، هم پيمان با قايقرانها

     گذشته از جان ، بايد گذشت از طوفانها

 

     شب سياه سفر کنم

     ز تيره راه گذر کنم .......

     دگر گل من

     سرشک غم به دامن

      برای من نيفکن...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 0:56 توسط NeGiN |

عطش زندگی

از ميان تمام زبانها .... سکوت را برميگزينم ..... و تو زبان مرا می فهمی ..... و تو می دانی از دريچه من چه چیزهایی دیده می شود .... و تو خوب می دانی چه کسی دریچه ی پستوی مرا گشود ..... با من با زبان من سخن بگو .... تا بهانه ای دست آنان که در سطح واژه ها شناورند ندهی .... تنها نشسته ام .... کنار هیچ کس ... کنار هیچ چیز .... نگاه می کنم به هیچ کس .... به هیچ چیز .... می اندیشم ...... به واژه هایی که هرگز به شعرم نپیوست ..... و به لحضه هایی که به زندگی ام ...... هر دو تشنه ایم .... تو برای عطشت دربا را نویده ای .... من سراب را .... (و در ابهام جلوه ای است که در صراحت نیست ) .... هر چند عطشمان برطرف نخواهد شد ..... ولی می دانیم که به تشنگی زنده ایم ..... زندگی یعنی شوق رسیدن به آب .(شاید آب زندگانی تو عشق باشد) ................... .

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 4:12 توسط NeGiN |

                                          

                                   ***چگونه خواستگاري کنيم***

                                                           يا روش خواستگاري آسان

در ۲دقيقه بياموزيد که چگونه  آقا پسري را که دوستش داريد،تور بزنيد!!!!

 

و اما شما آقاي عزيز اين مطلب صد٪براي شما هم مفيده!(چرا که آخرشم شمايي که بايد دوزاريتون بيافته!!)

 .......................ادامه مطلب بخونید حال کنید

ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 1:52 توسط NeGiN |


                               بنفشه

 

براي عاشق هيچ نعمتي بالاتر از آن نيست اگر معشوق به يادش باشد....!!!

دلداده مي خواهد معبود بهر حال که هست او را ياد  کند...!

و با مهرباني روزگارش را بهار و چمنزار زندگيش را گرمي بخشد ....!!

گل بنفشه مي گويد دلدادر من بيادم باش خيالم را در  سينه ي خود بفشار و به طپش دلم

گوش فرا ده!

و با حرفاي  مهربان خود مرا مشغول بدار !

                        من عاشق آن چشم سياهم که تو داري...                                                   

دلداده آن طرز نگاهم که تو داري...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 10:17 توسط NeGiN |


 خيال

يک نامه ي خيالي


عمري در جست جوي تو به سر بدم...!

دوره ي جواني را براي يافتن تو از دست دادم.....!!

همه جا به دنبالت شتافتم....!

و از هر جا سراغت را گرفتم.....!!

گاهي از شدت اندوه گريستم...و زماني از کثرت رنج چون ديوانگان قهقهه زدم..!

   مشتاق و بي قرار در پي تو بودم..!

بي آنکه بدانم  تو کيستي؟

تو در کجايي؟

و يا تو چه نام داري؟

جز در خواب چهره ي دل فريب تو را نديده بودم!

و جز در خيال بدن لطيف تر از ابريشم تو را لمس نکرده بودم!!!!

اما

دلداده ي تو بودم ....

و از همه کس سراغ تو را مي گرفتم...!

چشمانم،چشمانم.....در همه جا آرزوي ديدار تو را داشت..!

و روحم مشتاق پرواز به آغوش تو بود..!

ديدهام رهنما شده

و براي يافتن تو که چون سراب دل مير بودي و هميشه نامعلوم بودي بهر طرف کشيده مي شدم..!

و آغوشم هميشه با اميد يافتن تو همه را در آغوش گرم خود مي فشارد!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 2:14 توسط NeGiN |


شقايقهاي بوسه روي صحراي لبم رسته

         نمي خواهي که گلچين شقايقهاي من باشي؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 1:57 توسط NeGiN |

سلام روز مادر مبارک ولادت حضرت فاطمه زهرا(س)ام مبارک به خاطر اين روز بزرگ بريد دوباره متن مادر و بخونيد و لذت ببريد......!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 1:31 توسط NeGiN |

آره..آره درست اومدي!!
برنگرد..اينجاLOVE lANDe...!
همون سرزمينه عشقي که فقط فقط حرف دله..!
بيا توو..بيا..
راستي حالا که اومدي
داري دفتر خاطره ي منو مي خوني!
بدون نظر نری بيرون!
امیدوارم که از وب خوشتون بیاد با نظراتون خوشالم کنید..!!

Home
Email
Night Skin